داستان منو برنامه نویسی

لینوکسیسم

این پست یک جور روایته ست. از لحظه ای که واژه برنامه نویسی تو مخ من افتاد و کنجکاو شدم برم دنبالش. پس اگر حوصله خوندن داستان ندارید و این قضیه براتون جذابیتی نداره توصیه میکنم نخونید!

ماجرا برمیگرده به 18 سالگی من(سال 1393) وقتی که نتیجه کنکور اومد و مشخص شد که من مهندسی برق – الکترونیک گرگان قبول شدم. درست برعکس همه من خیلی ناراحت بودم چون رشته مورد علاقه من مهندسی پزشکی – بیوالکتریک بود و من حتی شبانه اونم قبول نشدم! بگذریم. از اونجا که من اصولا خودم رو زود با شرایط مچ میکنم تصمیم گرفتم از رشتم لذت ببرم. وارد دانشگاه شدم و ترم اول و درسای عمومی! واقعا حوصله سر بر بود درست مثل دبیرستان.تنها چیزی که امیدوارم میکرد که به دانشگاه علاقمند بشم چارت درسهایی بود که باید پاس میکردم. با دقت بارها بررسیش کردم. درسهای جالبی بود مثل ماشینهای الکتریکی – مدار مخابراتی – الکترونیک صنعتی – تکنیک پالس – میکروپروسسور و … . هیچ اطلاعی از مطالبی که توی این درسها قراره بخونم نداشتم. تنها چیزی که جالب بود عنوانشون بود!. تو تعطیلات وقتی به شهرمون برگشتم مهمونی خونه یکی از اقوام دعوت بودیم که خودش مهندس برق بود (مهندس علیرضا شرفی خیلی مخلصیم. ما بهش میگیم عمو علی!) اون خیلی خوشحال بود که من هم رشته ایش هستم و منم متقابلا همینطور. بحث درسا شد. دونه دونه درسارو ازش پرسیدم تا رسیدیم به یه درس. مبانی برنامه نویسی کامپیوتر! شاید باورتون نشه من تا اون روز کلا نمیدونستم برنامه نویسی دقیقا یعنی چی؟! کامپیوتر رو از بچگی داشتم و خیلی هم خوب بلد بودم اما از اونجا که تا حالا یک نفر برنامه نویس هم ندیده بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم کلا نمیدونستم قضیه چیه! تا عمو علی برام توضیح داد. جالب بود برام و مث بقیه درسا بهش نگاه میکردم اما انگار پشت همه تعریفا یه نیروی جادویی بهم چشمک میزد. گذشت تا رسیدیم به ترم دوم و من درس برنامه نویسی رو برداشتم با استاد مهرانی. اسم کوچیکش یادم نیست اما خانوم با شخصیتی بود. رفتیم سر کلاس. تفاوتها از اونجا شروع شد. جالب بود هرچی استاد میگفت من به راحتی و باسرعت متوجه میشدم. بدون جزوه و تمرین! تو کلاسمون دوتا از بچها قبلا برنامه نویسی C++ کار کرده بودن (احمد بادلی و محمدتقی جاوید مخلص شمام هستیم) اونا از من بهتر بودن. اما رفته رفته منم موتورم گرم شد و نشستم پشت سیستم و شروع به کد زدن کردم. تا یک روز استاد یک مسپله طرح کرد. برنامه ای بنویسید که عدد N را از کاربر بگیرد و اعداد اول 1 تا N را چاپ کند؟. کسی تو کلاس نتونست حلش کنه و استاد گفت جلسه بعد حل کنید و بیارید. منم خیلی برام مهم نبود (کلا دانشگاه رو خیلی جدی نمیگرفتم) تا هفته بعد شد. صبح اون روزی که کلاس داشتیم وقتی از خواب بیدار شدم لپتاپمو روشن کردم که یهو یادم افتاد تمرین داریم. گفتم یه تلاش کوچیک بکنم شاید تونستم بنویسیم کدشو. در عرض 10 -15 دیقه کدشو نوشتم بدون سرچ کردن تو نت (اونموقع اصن نمیدونستم میشه اینجور سورسهارو تو نت پیدا کرد!) خیلی خوشحال بودم که اولین برنامه 0 تا 100 رو خودم نوشتم. استارت برنامه نویسی من از اون روز زده شد. کم کم شروع کردم به یاد گرفتن C++. هنوز قضیه انقد جدی نبود تا رسیدیم به ترم ۳ که درس الکترومغناطیس رو با دکتر حامد گرجی زاده (من بهش واقعا مدیونم) داشتیم. شروع جدی ماجرا از اینجا بود که دکتر تصمیم گرفت در کنار درس کمی راجع به میکروکنترلرها هم توضیح بده. چون خودش درس میکروپروسسور رو با بچهای ترم 7 داشت. من مجذوبش شده بودم. انگار میکرو من رو سحر و جادو کرد. ازش اجازه گرفتم که سر کلاس میکرو بشینم و یاد بگیرم و ایشون با کمال میل قبول کرد. حالا کلاس میکرو با کلاس ریاضی مهندسی خودم همزمان بود! این دقیقا نقطه عطفی بود که من برنامه نویسی رو به برق ترجیح دادم. به راحتی ریاضی مهندسی رو کنار گذاشتم (آخرشم حذف اصطراری کردم) و سرکلاس میکرو رفتم. اونجا همه با تعجب به من نگاه میکردن فکر میکردن من میهمانم یا … چون معمولا بچهای ترم بالایی ترم پایینیهارو خیلی خوب نمیشناسن. وقتی فهمیدن من ترم 3ام براشون عجیب بود. من کلاسارو منظم میرفتم و میکروکنترلر AVR تو محیط Bascom رو به خوبی یاد گرفتم. حتی امتحان میانترم هم دادم و جزو نمرات اول کلاس شدم! ترم تموم شد ولی من ول کن ماجرا نبودم. دکتر گرجی زاده که استاد مدعو بود از دانشگاه ما رفت! (بخاطر اختلافات با مدیر گروه ما!). من پیگیر شدم و فهمیدم توی دانشگاه دیگه ترم جدید آزمایشگاه میکرو درس میده. فوری باهاش تماس گرفتم و اجازه خواستم که توی اون کلاسها هم شرکت کنم. ایشونم مثل همیشه به من لطف داشتن و قبول کردن. خلاصه من سر کلاس رفتم و همه چیزارو بصورت عملی و سخت افزاری هم ساختیم. حالا تبدیل شده بودم به یه تشنه یادگیری مطالب جدید میکرو. تابستون شد و اومده بودم خونمون. از سر بیکاری تو نت میگشتم که به آموزش AVR به زبان C توسط احسان اعرابی – دانشگاه صنعتی همدان از سایت مکتبخونه بر خوردم. این دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودم چون خیلی از زبان بیسیک خوشم نمیومد و برعکس C رو خیلی بهتر بلد بودم. بصورت Non-Stop آموزشهارو دیدم و تمرین کردم. بعد از دیدن این آموزشها واقعا تبدیل شدم به یه برنامه نویس واقعی آماتور. دیگه همه چیز برام تغییر کرد و افتادم تو خط برنامه نویسی های مختلف.

تا اینجای داستان رو داشته باشید حتما بقیشم میذارم. فقط در پایان میخوام جانانه از همه عزیزانی که اسمشونو آوردم تشکر کنم که من رو یاری کردن. همون خوبیها تو ذهن من موند و باعث شد من تصمیم بگیرم به دانش آموزا و دانشجوهای علاقمند کمک کنم تا شاید یه روزی کسایی مثل من و حتی بهتر از من به استعدادهای نهفتشون برسن و مسیر موفقیتشون رو پیدا کنن. خوبی و محبت و عشق هنوز زندست. حتی تو قرنی که همه چیز ماشینی شده مهربونی هنوز نبض داره. شاد باشید

چالوس – اسفند 1397

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *